زمانی که در منزل پدری بودم هنوز،اتاقی داشتم که غار تنهایی هایم بود و الفتی با در و دیوارش داشتم.همسر دار که شدم اتاق از آن برادر دیگر شد.حالا که دو سالی گذشته، خانه ای خریده ایم که سازندگان در موعد تحویل،خلف وعده کرده و ما همچون آوارگان،باز میهمان منزل پدری هستیم.با این تفاوت که آن غار تنهایی،حالا انبار وسایل منزلم شده است.لاجرم چند شبی مهمان اتاق برادر بودیم،تا با همسرش که تازه عقد کرده اند،بعد از اتمام امتحانات دانشگاه،به منزل پدری آمده و در اتاق شان ساکن شدند که ما اتاق آنها را انباری وسایلمان کرده بودیم.پس این اتاق به جای آن اتاق در اختیار آنها قرار گرفت و ما به پذیرایی نقل مکان کردیم.حال آنکه آن اتاق بسیار پیش از این حرف ها غار تنهایی من بوده است.ملاحظه می کنید که نه غاصب معلوم است در این ماجرا و نه مغصوب!
من گمان می کنم این تنها مشکل من نیست،بلکه یک مشکل بین المللی است،که دیگرانی هم سال هاست که با آن درگیرند.
فوریه 13, 2008
من و یک مشکل بین المللی!
ژانویه 23, 2008
پدرها و مادرها
پدرها و مادرها فرزندان کوچکشان را بیشتر در خواب دوست دارند.آن هم به یک دلیل بسیار واضح:کودک بیدار مطالباتی دارد که گاه با فریاد آنها را طلب می کند.جوامع بشری هم برای خود پدرها و مادرهایی دارند.
ژانویه 19, 2008
بوی باران
پیش از این باران را به خاطر بوی خاک دوست داشتم و حالا به خاطر بوی شیر.یکی می گفت ذهنت بوی خاک شیر گرفته است.
ژانویه 4, 2008
تکلیف
« خلاصه باید انتخاب کنی؛ یا قوی بشی و کلی دشمن پیدا کنی، یا ضعیف بمونی و همه دوستات داشته باشن. »
ژانویه 1, 2008
دانای کل
«-دوستش داشتی؟
-خیلی
-پس چرا طلاقش دادی؟
-مجبورم کردن
-کیا؟
-همه
-چرا؟
-به خاطر مادرش،می گفتن خرابه
-می گفتن یا بود؟
-…
-خوب شد زود فهمیدی و طلاقش دادی
-من از اول می دونستم
-از کی؟
-قبل از اینکه عقدش کنم.»