بسیار بیشترازاهمیت اینکه امروزتولد من است،این نکته حائز اهمیت است که تا تولد یک سالگی باران کمتر از یک ماه مانده است.به نظر شما چگونه می شود برای باران یک جشن تولد گرفت؟
Entries Tagged as ‘باران’
ژانویه 19, 2008
بوی باران
پیش از این باران را به خاطر بوی خاک دوست داشتم و حالا به خاطر بوی شیر.یکی می گفت ذهنت بوی خاک شیر گرفته است.
دسامبر 15, 2007
من و باباش(2)
“باباش”به دنیا که آمد،نفس حتی برای ناله کردن هم کم داشت.اما چهل روز نگذشته،شبانگاهان چنان جیغ می زد که مادر را خواب آشفته می کرد و پدر را نیز هم.
پدر حالا باران را با صدای رعد تجربه می کرد.
نوامبر 26, 2007
من و باباش(1)
دختر مرد كه به دنيا آمد،در چشمان بسته اش خيره شد و با صدايي لرزان و لحني ناشيانه گفت:”دختر باباش چطوره؟” واين عبارت براي چند روز اول تولد دختر بر زبان مرد جاري بود.اما از آنجا كه پدر داستان ما،عبارات دو بخشي را خوش نداشت،كم كم به جاي عبارت دختر باباش از واژه ي “باباش” [...]
نوامبر 21, 2007
باران من
از همان روز دوشنبه يك جورهايي احساس ميكردم،باران و من با هم صميمي هستيم.حالا كه 17 روز از آمدن باران مي گذرد،نسبت به آن احساس قديمي،يقين پيدا كرده ام.كسي چه ميداند،شايد پس از گذشتن روزهايي ديگر،او هم نسبت به من همين احساس را پيدا كند.