پیش از این باران را به خاطر بوی خاک دوست داشتم و حالا به خاطر بوی شیر.یکی می گفت ذهنت بوی خاک شیر گرفته است.
Archive for the ‘باران’ Category
بوی باران
ژانویه 19, 2008من و باباش(2)
دسامبر 15, 2007“باباش”به دنیا که آمد،نفس حتی برای ناله کردن هم کم داشت.اما چهل روز نگذشته،شبانگاهان چنان جیغ می زد که مادر را خواب آشفته می کرد و پدر را نیز هم.
پدر حالا باران را با صدای رعد تجربه می کرد.
من و باباش(1)
نوامبر 26, 2007![]()
دختر مرد كه به دنيا آمد،در چشمان بسته اش خيره شد و با صدايي لرزان و لحني ناشيانه گفت:”دختر باباش چطوره؟” واين عبارت براي چند روز اول تولد دختر بر زبان مرد جاري بود.اما از آنجا كه پدر داستان ما،عبارات دو بخشي را خوش نداشت،كم كم به جاي عبارت دختر باباش از واژه ي “باباش” استفاده كرد.آنقدر كه ديگر به جاي نام دختر،تنها صدا مي كرد:”باباش!”
دختر مرد حالا براي خودش پدري شده بود!