“باباش”به دنیا که آمد،نفس حتی برای ناله کردن هم کم داشت.اما چهل روز نگذشته،شبانگاهان چنان جیغ می زد که مادر را خواب آشفته می کرد و پدر را نیز هم.
پدر حالا باران را با صدای رعد تجربه می کرد.
دسامبر 15, 2007...7:52 ب.ظ
من و باباش(2)
جهش به دیدگاهها
17 دیدگاه
دسامبر 15, 2007 در t 11:11 ب.ظ
سلام
مرسی !خدا به همه توان خوب زیستن بده.
الهی فدای اون رعد باران بشم که انقدر معصوم و خوشگله.
امیدوارم سال های سال در پناه یزدان سه تایی سلامت و شاد باشین
یا حق
دسامبر 15, 2007 در t 11:16 ب.ظ
سلام.
کاش بقیه هم یاد بگیرند کوتاه بنویسند.
دسامبر 16, 2007 در t 12:06 ق.ظ
نکنه به باباش رفته این باباش ..
دسامبر 16, 2007 در t 7:59 ق.ظ
آرامش قبل از طوفان که ميگن همينه ديگه!
تا باشه از اين رعد و برقا!
راستي چرا باباي باران کم مينويسه؟ شريکي با هم کار مي کنين؟ باران و باباش؟!
دسامبر 16, 2007 در t 9:14 ق.ظ
جان هر کسی که دوست داری، این wordpress لعنتی را عوض کن. نمونه ای از بیچارگی هایی که این سایت محترم بر سرم آورده را می توانی در کامنت های یادداشت قبلی ات مشاهده کنی. اینکه بنشینی و یک پیام را تا انتها تایپ کنی و بعد بپرد هوا. دو روز بعد دوباره جملاتی را که به یادت مانده اند را تایپ کنی و اینبار با هزار دعا و آرزو و پس از دو سه بار خطا برود روی وبلاگ. بعد دو روز بعد بیایی ببینی، پیامی که سه روز قبل فرستاده ای و ذخیره نشده هم بعد از نظر بعدی خودت و یک خواننده دیگر دوباره ظاهر شده. گویا کرامات مخابرات وطنی و جادوگری های سیستم SMS به سرویس دهنده های آن سوی اقیانوس هم تسری پیدا کرده است!
دسامبر 16, 2007 در t 10:08 ق.ظ
حقته !! بذار جونت در بیاد!!!! :ي
دسامبر 16, 2007 در t 11:26 ق.ظ
سلام به با باش و پدر باباش
ممنون از حضور سبزتون
می خواستم بگم که کو تا این صدا بلند تر و بلند تر بشه بذارید ایشالا بزرگتر بشه اون وقت حرف منو می فهمید!!!!
سبز باشید
دسامبر 16, 2007 در t 2:07 ب.ظ
من تازه شما را پيدا كردم ! و خيلي خوشحالم ! داستان باران كوچولو و باباشه ديگه نه ؟
دسامبر 16, 2007 در t 8:40 ب.ظ
خرس دیوونه!!!!حتما باید اشک آدم رو در بیاری؟
آستانه متن ات منو برگردوند به پرونده پزشکی که با دلهره و در حالی که سوت می زدم و به روی خودم نمی آوردم یک هفته دنبال کردم. نه تنها رعد که آسمون غرومبه هم نوش جونت باید باشه.
ولی از پایان قوی و هوشمندانه ات خوشمان آمد!
مراقب باران باش…اون هنوز نم نم داره می باره .
دسامبر 16, 2007 در t 10:36 ب.ظ
che babashi!!!
che bahal.
webloge zibaii dari dear. khooneye delam ro ba hozoore sabzet noorani kardi. bazam azin kara bkoni khoshhalam mikoni. hagh yaret azizam!!!
دسامبر 16, 2007 در t 11:18 ب.ظ
خدا باباش رو واسه شما و مامانش نگه داره
شما هم هنرمندین در نوشتن پست های ادبی
بازم بیاین
دسامبر 17, 2007 در t 3:11 ق.ظ
الاهی.از غم امدن به این دنیاست.
دسامبر 17, 2007 در t 7:44 ق.ظ
سلام
امیدوارم این رعد همیشه در خانه تان باران محبت را جاری سازد.
از لطف تان ممنون
دسامبر 17, 2007 در t 7:46 ق.ظ
راستی با اجازه یا بی اجازه لینکتون کردم (باباش و باباش)
دسامبر 19, 2007 در t 12:05 ب.ظ
بسم الله…
خب بارون که میاد گاهی اوقات با خودش رعد هم میاره دیگه….تعجب نداره که:D راستی منم با پیشنهاد وحدت عماد موافقم…اگه پایه باشین همینو منتقل کنین به بلاگفا
دسامبر 20, 2007 در t 5:41 ب.ظ
هوم ميگن بارون واسه اين مياد كه فرشته ها دران گريه مى كنن كه يكيشون كم شده ،باران شما
هم يكى از همين فرشته ها بوده …….
دسامبر 27, 2007 در t 5:06 ب.ظ
ر عد گر این باشد به طو ر حتم پشت سر آن طراو ت بار ان و جو دی است