اکتبر 3, 2007...12:09 ق.ظ

ما آیینه به دستان!

جهش به دیدگاه‌ها

در دوران نوجوانی ما مثل حالا مد نبود که مردم با کوچکترین ناملایمت،دهان به فحش گشوده و لیچار بار هم کنند.این جور فحاشی ها که امروزه بسیار بیشتر از سلام واحوالپرسی در کوچه و بازار می شنویم،بر زبان کسانی جاری می شد که لات و ولگرد نامیده می شدند.فحش های این جماعت خوش زبان در میان خودشان با فحشی دیگر جواب داده می شد. برخی هم که رگ غیرتی داشتند،گلاویز می شدند و با مشت پاسخی مهیا می کردند.اما گروه سومی هم بودند که از نظر جمعیت در اکثریت بودند و روشی سوای دو گروه دیگر داشتند.اینان به محض شنیدن فحش،کف دستشان را رو به فحش دهنده می گرفتند و می گفتند:”آیینه”!یعنی اینکه هر چه گفتی به خودت بازگشت!و با اینکار به اصطلاح هم پاسخ طرف را داده بودند و هم فحشی بر زبان نرانده و گلاویز نشده بودند.نتیجه اینکار اما چیز دیگری بود:یاوه گو ها به این جماعت منفعل آیینه به دست وقعی نمی گذاشتند و فحش هایشان را می دادند و زورهایشان را می گفتند.چه آیینه ها انعکاسی از واقعیات بودند و در حضور واقعیت(و نه صرفا حقیقت)چه کسی به انعکاس آن اهمیت می دهد؟
شنیده اید مصوبه مجلس سنای آمریکا علیه سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران و پاسخ مجلس ما را؟!

3 دیدگاه

  • بابا ماله نوجواني هم نبود ماله كودكي و دبستان بود
    ديگه انصاف داشته باش
    بعدشم چي فك كردي حداد يه آينه ميگه پوزه همه آمريكايي ها خورده ميشه

  • سلام
    می گم این سیامک یک کار درست توی زندگی اش کرده همون هفده دقیقه مکالمه با حضرتعالی بوده. یادم رفته روز تولدت کی بوده ولی به هرحال تولدت مبارک . روی ماه دخترت رو هم ببوس

  • قلچماق که به زور یقه ی پیراهن را گرفت، مردِ بی بنیه، قدش دال شد. این ناسزا گفت، آن ناشنوا شد. هر چه بود، قلچماقی ی این، به «دال»ی آن، در.
    قضیه ختم به خیر گشت؛ که جماعت تشنه ی جدل بودند، خمیده گی ی مرد بی بنیه، قائله را به ترحم کشید.
    حکایتِ آن سطر آخری که اشاره داشت اید، حکایتِ ما مردمان بی نا ست. تابِ کشیده نداریم، وگرنه کشیده خورمان، سد سالی ست، سُرخیده؛ تصدقی ی سر ِ سیلی زنکان.
    جماعتِ مجلسی اگر اهل قیام بودند ـ اخوی ـ که مجلسی و اهل نشستن و چرتیدن نمی شدند. این ها روایتِ همان یخ در بهشتِ روز ِ نمره ی تجدیدی ست که بابای طناز می خرد، گوش مال ِپسر ِناساز را.
    آینه نگذارند، چه کنند؟ جیش ِینگه دنیا را که از بن پایه به سرمایه، جوشن اند، چراغ ِبفرما زنند که «بیا و ما را برخیزان از کرسی ی سبز ِسلامت»؟
    آینه می دهند، بلاهتِ جماعتِ اندرونی را؛ به سبب خاموشی که قدرتِ طایفه ی بیرونی، جز به این لوده گی ها، جوابی نیست؛ درخور.
    ما و شما هم هر چه گریبان چاک کنیم و صدا به گنبد افلاک بریم، حمق ِاندرونی را به هیچ آب کـُرِ تعقلی، مطهر نمی توان ایم کرد.
    آینه در آینه بگذار. که روایت آیینه داران، حدیثِ فردای موزر و پیشتاب است؛ آن ها را. و لامحاله روایتِ فرار و پیشآب است، این ها را.
    قصه به سر دیگر می شود. که سر نبشت نه به آینه ی نشسته جماعت جواب قلچماقی را بدل کرده، نه ـ پنداری ـ «دال»ی بی بنیه گی مان.
    توسری خورمان ملس است انگار. چه حالا روحانیان بکوب اند، چه طایفه ی گاوچران. اصل، نفس تو سری است؛ تا ما را هنوز عصر، عصر روسری ست!
    .
    با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی


پاسخ دهید