دوشنبه روزي بوداز فصل پاييز. لابد با هوايي سرد و نمي باران.چيزي به خاطر ندارم.ساعت 8 صبح احساس كردم جايم عوض شده است.محيط برايم نا آشنا بود.انگار همه جا شلوغ شده بودشلوغ نه آن طور كه حالا در خيابان ها مي بينم.اما براي خلوت من و خودم تا پيش از آن روزًٌَُْ،حضور چهار پنج نفر [...]